کیانای من امشب می خواستم زودتر بخوابونمت ساعت ۸ شام خوردی و تقریبا ساعت ۸:۳۰ مسواک زدی و قرار بود که ۳ تا کتاب برات بخونم تا بخوابیم اما یکدفعه زنگ زدن و طراوت اومد دنبالت و من نتونستم در مقابل برق چشمای درشت تو که با دیدن طراوت توی چشمات ظاهرت شده بود مقاومت [...]
آرشیو برای ۱۳۸۸
کیانای من تقریبا ۷ روزی می شه که بابا مهدی برای نمایشگاه الکامپ تهران رفته توی این چند روز اینقدر درگیر کار و شرکت بودم که فرصت حتی فکر کردن هم نداشتم البته خوشبختانه کارها همه روبراه و عالی بود و هیچ مشکلی که پیش نیومد هیچ تازه پله های ترقی مون به قول معروف [...]
نمی دونم از کجا شروع کنم! آخه من معمولا خبر نمیزارم! اما یه چیزی رو واقعا بهش اعتقاد دارم. زندگی سخته و در عین حال زیبا!! زیبایی این زندگی مزش از اون سختی اول سرچشمه می گیره شاید اون شیرینی بعد از سختی رو هرکسی تجربه داشته باشه و قطعا قبول می کنه که هرچی [...]
شش سال پیش در این روز دنیا میزبان فرشته معصوم و پاکی بود که فقط ۲٫۸ کیلو وزن داشت اونقدر کوچک بودی که من می ترسیدم درآغوشت بگیرم امروز اولین روزی بود که تو گریستی و ما ذوق کردیم تو گریستی و ما لذت بردیم تو گریستی و ما سرمست غرور شدیم، تو می گریستی [...]