کیانای من امشب می خواستم زودتر بخوابونمت ساعت ۸ شام خوردی و تقریبا ساعت ۸:۳۰ مسواک زدی و قرار بود که ۳ تا کتاب برات بخونم تا بخوابیم اما یکدفعه زنگ زدن و طراوت اومد دنبالت و من نتونستم در مقابل برق چشمای درشت تو که با دیدن طراوت توی چشمات ظاهرت شده بود مقاومت کنم و اجازه دادم تا ۱ ساعتی پیشش بری و بازی کنی و موقعه رفتن گفتی آخ جون آرزو کردم که اجازه بدی برم من فدای این آرزوهای کوچک و بچه گانت بشم کاش می شد تا آخر زنده بودنم می تونستم تک تک آرزوهای تو را برآورده کنم
امشب بابا مهدی باز مجبور شد که تهران بره هنوز ۳-۴ روزی بیشتر نشده بود که اومده بود که باز دوباره رفت و این بار جدا شدن برامون خیلی سخت بود اما زندگی به من و بابا ثابت کرده که سختی بخشی از رسیدن به آرزو است پس این بار هم در رسیدن به هدف بزرگمون با قدرت تراز همیشه می ایستیم و می دونیم که زیبایی زندگی ما در پس همین سختی ها دلتنگی ها و دوری هاست من و بابا عاشق هستیم به هدفمون ایمان داریم و از همه دنیا قوی تر پس قطعا به رویاهامون رنگ حقیقیت می دهیم.
راستی نمایشگاه تهران خیلی خوب بوده و کلی افتخار کردیم که تونستیم جز یکی از غرفه های پر قدرت تهران باشیم

کلی خبر و اتفاق جدید از شرکت و بیرون شرکت هست که وقت نشده برات بنویسم سعی می کنم توی پست بعدی برات تعریف کنم.
الان مثل همیشه مثل فرشته کوچولوهای مهربون خوابیدی دوستت دارم بهترین من





