کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

از سختی نترس

کیانای من امشب می خواستم زودتر بخوابونمت ساعت ۸ شام خوردی و تقریبا ساعت ۸:۳۰ مسواک زدی و قرار بود که ۳ تا کتاب برات بخونم تا بخوابیم اما یکدفعه زنگ زدن و طراوت اومد دنبالت و من نتونستم در مقابل برق چشمای درشت تو که با دیدن طراوت توی چشمات ظاهرت شده بود مقاومت کنم و اجازه دادم تا ۱ ساعتی پیشش بری و بازی کنی و موقعه رفتن گفتی آخ جون آرزو کردم که اجازه بدی برم من فدای این آرزوهای کوچک و بچه گانت بشم کاش می شد تا آخر زنده بودنم می تونستم تک تک آرزوهای تو را برآورده کنم

امشب بابا مهدی باز مجبور شد که تهران بره هنوز ۳-۴ روزی بیشتر نشده بود که اومده بود که باز دوباره رفت و این بار جدا شدن برامون خیلی سخت بود اما زندگی به من و بابا ثابت کرده که سختی بخشی از رسیدن به آرزو است پس این بار هم در رسیدن به هدف بزرگمون با قدرت تراز همیشه می ایستیم و می دونیم که زیبایی زندگی ما در پس همین سختی ها دلتنگی ها و دوری هاست من و بابا عاشق هستیم به هدفمون ایمان داریم و از همه دنیا قوی تر پس قطعا به رویاهامون رنگ حقیقیت می دهیم.

راستی نمایشگاه تهران خیلی خوب بوده و کلی افتخار کردیم که تونستیم جز یکی از غرفه های پر قدرت تهران باشیم

کلی خبر و اتفاق جدید از شرکت و بیرون شرکت هست که وقت نشده برات بنویسم سعی می کنم توی پست بعدی برات تعریف کنم.

الان مثل همیشه مثل فرشته کوچولوهای مهربون خوابیدی دوستت دارم بهترین من

.