فسقلی مامان چند روزی می شد که قرار بود فرشته برات کادو بیاره منم که بیشتر وقتها در نقش فرشته هستم حسابی درگیربودم بابا مهدی هم که ۳-۴ روزی می شه نیست و رفته تهران برای همین وقت نمی کردم تا اینکه امروز نقشه کشیدم که پول بدم تا یک روز سر فرصت باهام بریم [...]
آرشیو برای ۱۳۸۸
کیانا من ظهر تا فهمیدی داره برف می یاد انقدر خوشحال شدی و بالا و پایین پریدی که حد نداشت. برای همین امشب با اینکه هوا سرد بود و هنوز برف می یومد ولی رفتیم برف بازی موقع بیرون رفتن اینقدر خوشحال بودی که برای اینکه همه بفهمن بلند داد می زدی آخ جون داریم [...]
امروز می خوام بی هیچ تیترو واژه خاصی خیلی ساده و خودمونی از تو و خصوصیت های تو از تو و گذروندن روزهات بنویسم. صبحها معمولا ساعت ۸و نیم بیدار می شیم تا تو رو بیدار می کنیم و حاضر می شی و حرکت می کنیم ساعت از ۹و نیم هم می گذره و مربیت [...]
دیشب آخرین شب نمایشگاه بود امسال نمایشگاه با حضور گرم و زیبای توی وروجک خیلی خوب بود البته علاوه بر اینکه آمادگی ما نیز از سال های قبل بیشتر بود و بازدید کنندگان اکثرا افراد متخصص بودن یکی از جنبه های پر انرژی امسال هم بودن تو در کنار ما در ۲روز نمایشگاه بود. کاتالوگهای [...]