دیروز والنتاین بود و توی وروجک می گفتی مامان من عشق کی ام؟ کی برام کادو می گیره عشق من معلومه که تو برای همیشه عشق من و بابا مهدی هستی و همه زندگی ما هستی و خواهی بود عشقم دوستت دارم و عاشقتم برای همیشه راستی برای بابا یک کاردستی خوشگل درست کردی و [...]
آرشیو برای ۱۳۸۸
کیانای کوچولوی من دیشب رفتیم سرزمین عجایب کلی بازی کردی و بهت خوش گذشت کلی هم اسباب بازی های شوخی و ترسناک خریدیم که والنتاین بقیه را بترسونیم وقتی داشتیم برمی گشتیم گفتی مامان دلم درد می کنه و من باز هم شاید کمی سرسری فکر کردم به خاطر گشنگی است برگشتیم شام خوردیم و [...]
بابا مهدی صبح رسید تمام دیشب رانندگی می کرده و الان هم خوابیده ایندفعه نمی دونم چرا تو همش شب که می شد می ترسیدی و می گفتی مامان دزد داره می یاد خونمون منم کلی برات داستان و شعرتعریف می کردم که آقا پلیسه بیداره واصلا امکان نداره دزد بتونه بیاد خونمون اما دیشب [...]
الان بابا مهدی از زیر قران رد شد و بعد از ۵-۶ روز دوباره تهران رفت و من هنوز در بسته نشده بود که دلتنگش شدم این چند روز که بابا برگشته بود خیلی بهمون خوش گذشت البته تو الان شانس آوردی و طراوت اومد خونمون و الان گرم بازی هستی خونه پر شده از [...]