کیانا جون جونی امروز جشنت بود و من چقدر لذت بردم از حضور تو از لبخند تو از نگاه تو و از شعرهای زیبای تو اول برنامه که با صحبتهای دلنشین خانم قدردانی شروع شد و چه زیبا تفسیر کردن دلواپسی های یک مادر را در سپردن او به مهد و چه زیباتر به ما [...]
آرشیو برای آذر, ۱۳۸۷
کوچولوی فسقلی ما چند روز پیش یکم برف اومد و تو هم که عاشق برف داشتی می رفتی مهدکودک که یک دفعه از تو راه پله صدات اومد واااااااااااای داره برف می یاد چترمو بیارین وکلی ذوق زده شده بودی ولی چه فایده اصلا نشست و همش آب شدولی بازم توی وروجک برف خوری خودت [...]
یک شنبه,۲۶ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۰۴:۴۲:۱۹ تعداد بازدید(۷۷) خیلی وقته که می خوام واست پست بنویسم اما نتونستم… یا پسورد ادمین سایتت یادم نبود یا فرصت نشد یا آخر شب خوابم می گرفت اما اینبار مصمم شدم که واسه تو کوچولوی پدرصلواتی که اینقدر تازگی ها با کنجکاوی های بچگونت به من و مامانی نشاط [...]
امشب دوست بابایی با خانم و پسر تقریبا همسن تو مهمون ما بودن وقتی اومدن تو خیلی خوشحال بودی و کلی ذوق زده شدی هر کاری بلد بودی انجام دادی بدو بدو، حرکات زیمناستیک، خوندن کارتهای انگلیسی، نوشتن اسمت، بازی کردن با موبایلت ، خوندن شعرهات و…. پسر اونا هم اول کمی غریبه می کرد [...]