کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آرشیو برای آذر, ۱۳۸۷

شیطونک و جشن سه ماهه آخر مهد

Comments Off

کیانا جون جونی امروز جشنت بود و من چقدر لذت بردم از حضور تو از لبخند تو از نگاه تو و از شعرهای زیبای تو اول برنامه که با صحبتهای دلنشین خانم قدردانی شروع شد و چه زیبا تفسیر کردن دلواپسی های یک مادر را در سپردن او به مهد و چه زیباتر به ما [...]




شعر و غزل نمی تونه وصفت کنه …

Comments Off

کوچولوی فسقلی ما چند روز پیش یکم برف اومد و تو هم که عاشق برف داشتی می رفتی مهدکودک که یک دفعه از تو راه پله صدات اومد واااااااااااای داره برف می یاد چترمو بیارین وکلی ذوق زده شده بودی ولی چه فایده اصلا نشست و همش آب شدولی بازم توی وروجک برف خوری خودت [...]




دوست دارم خوشگل بابائی…

Comments Off

یک شنبه,۲۶ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۰۴:۴۲:۱۹ تعداد بازدید(۷۷) خیلی وقته که می خوام واست پست بنویسم اما نتونستم… یا پسورد ادمین سایتت یادم نبود یا فرصت نشد یا آخر شب خوابم می گرفت اما اینبار مصمم شدم که واسه تو کوچولوی پدرصلواتی که اینقدر تازگی ها با کنجکاوی های بچگونت به من و مامانی نشاط [...]




کوچولوی لجباز…!!

Comments Off

امشب دوست بابایی با خانم و پسر تقریبا همسن تو مهمون ما بودن وقتی اومدن تو خیلی خوشحال بودی و کلی ذوق زده شدی هر کاری بلد بودی انجام دادی بدو بدو، حرکات زیمناستیک، خوندن کارتهای انگلیسی، نوشتن اسمت، بازی کردن با موبایلت ، خوندن شعرهات و…. پسر اونا هم اول کمی غریبه می کرد [...]