کییییییانای عزیزم امروز جقدر دلم برات تنگ شده بود برای دستهای کوچکی که دور گردنم حلقه می شن و صدایی که می گه مامان تو چه مهربونی آره عزیزم چند روز کارهای شرکت زیادتر شده و تقریبا ۳ روزه که از صبح تا شب توی شرکتیم روز اولش که از راه مهد اومدی و تا [...]
آرشیو برای دی, ۱۳۸۷
بالا خره بابایی بعد از ۳ روز اومد ، امروز ساعت یک ربع به ۲ رفتیم دنبال بابایی فرودگاه و توی وروجک کلی ذوق کردی و خوشحال شده بودی و البته چون ناهار نداشتی خیلی گرسنه بودی و ۳تایی رفتیم ناهار معین درباری بعد از ناهار اومدیم خونه و سوغاتی ها تو گرفتی و بابایی [...]
بابا مهدی دیروز صبح رفت کیش و ما باز هم تنها شدیم البته بابا مهدی این دفعه دیگه تنها یا به قول تو یکی نیست. کیانا جونی خیلی سخته وقتی همه کنارت باشند و آدم باز هم احساس تنهایی کنه وقتی می خنده ولی توی دل گریونه وقتی حرفی داره و نمی تونه حرف بزنه [...]
خدایا سپاس که هر آنچه طلب کردم بهترینش را ارزانیم کردی کیانا خانم الان داری با بابایی پلی استیشین بازی می کنی آخه یک بازی جدید فرشته مهربون برات آورده و عصر با هم کلی بازی کردیم و داری به بابایی هم یاد می دی منم داشتم این پرونده های مهدکودکت را نگاه می کردم [...]