کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آرشیو برای دی, ۱۳۸۷

گل همیشه بهارم دوستت دارم

Comments Off

کییییییانای عزیزم امروز جقدر دلم برات تنگ شده بود برای دستهای کوچکی که دور گردنم حلقه می شن و صدایی که می گه مامان تو چه مهربونی آره عزیزم چند روز کارهای شرکت زیادتر شده و تقریبا ۳ روزه که از صبح تا شب توی شرکتیم روز اولش که از راه مهد اومدی و تا [...]




بابایی برگشت

Comments Off

بالا خره بابایی بعد از ۳ روز اومد ، امروز ساعت یک ربع به ۲ رفتیم دنبال بابایی فرودگاه و توی وروجک کلی ذوق کردی و خوشحال شده بودی و البته چون ناهار نداشتی خیلی گرسنه بودی و ۳تایی رفتیم ناهار معین درباری بعد از ناهار اومدیم خونه و سوغاتی ها تو گرفتی و بابایی [...]




من و تو و باز هم دلتنگی

Comments Off

بابا مهدی دیروز صبح رفت کیش و ما باز هم تنها شدیم البته بابا مهدی این دفعه دیگه تنها یا به قول تو یکی نیست. کیانا جونی خیلی سخته وقتی همه کنارت باشند و آدم باز هم احساس تنهایی کنه وقتی می خنده ولی توی دل گریونه وقتی حرفی داره و نمی تونه حرف بزنه [...]




شکوفه زیبای زندگی ما

Comments Off

خدایا سپاس که هر آنچه طلب کردم بهترینش را ارزانیم کردی کیانا خانم الان داری با بابایی پلی استیشین بازی می کنی آخه یک بازی جدید فرشته مهربون برات آورده و عصر با هم کلی بازی کردیم و داری به بابایی هم یاد می دی منم داشتم این پرونده های مهدکودکت را نگاه می کردم [...]