کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

گل همیشه بهارم دوستت دارم

کییییییانای عزیزم امروز جقدر دلم برات تنگ شده بود برای دستهای کوچکی که دور گردنم حلقه می شن و صدایی که می گه مامان تو چه مهربونی

آره عزیزم چند روز کارهای شرکت زیادتر شده و تقریبا ۳ روزه که از صبح تا شب توی شرکتیم روز اولش که از راه مهد اومدی و تا شب با ما بودی امروز هم که کلا غایب شدی و رفته بودی خونه مامان طلی ولی دیروز از صبح تا شب با ما بودی بمیرم که چقدر خسته شده بودی از صبح کلی سی دی نگاه می کردی و خانم عربی یا آقای نائینی برات سی دی های مختلف می ذاشتن و تو تا ظهر مشغول بودی ظهر که گرسنه شده بودی داشتم بهت ناهار می دادم که یکی از مشتری ها تلفن زد و کمی طولانی شد برگشتم دیدم روی دسته صندلی خوابت برده دلم کلی برات سوخت آخه خیلی مظلومانه خوابیده بودی

کیانا جونی من نمی دونی من چقدر دوست دارم دیروز با اینکه از بقیه روزها بیشتر سرکار بودم اما همین که تو کنارمون بودی و گاه گاه بهمون سر می زدی توی شرکت صدات می پیچیدکلی برامون انرژی مضاعف داشتی

می دونی فکر کنم کلا چند روز آینده همین طور کارامون زیاد باشه و بعدشم که نمایشگاه شروع میشه تازه بعد از نمایشگاه باز بابایی می ره احتمالا ۱۰ روزی ترکیه ولی ایندفعه سعی می کنم که نذارم زیاد دلتنگ بشی و همش می برمت جاهای خوب خوب

راستی تقریبا ۲ هفته پیش عروسی یکی از دوستهای بابایی بود که وقت نشد ازش تعریف کنم دوست بابایی هم گله کرده بودامروز تو یکدفعه یاد اون شب افتاده بودی و می گفتی چقدر خوش گذشت مخصوصا عروس کشون و گل کندن هامون

در ضمن می خواستم از طرف خودم بابا مهدی و تو به آتنا جون و آقا مجتبی هم تبریک بگم و آرزوی خوشبختی و شادکامی براشون کنیم

.