بابا مهدی دیروز صبح رفت کیش و ما باز هم تنها شدیم البته بابا مهدی این دفعه دیگه تنها یا به قول تو یکی نیست.
کیانا جونی خیلی سخته وقتی همه کنارت باشند و آدم باز هم احساس تنهایی کنه وقتی می خنده ولی توی دل گریونه وقتی حرفی داره و نمی تونه حرف بزنه وقتی می خواد بنویسه اما نمی شه و چقدر سخته که دلت گرفته باشه و حتی نتونی اشک بریزی
من دارم تک تک این حس ها را تجربه می کنم
اما شوق کودکانه تو نگاه معصومانه تو شادی بچه گانه ات ، خنده های دلنشینت و بودن تو مرا به این باور رسانده که باید فریاد بزنم خدایا دوستت دارم تا تمام این ثانیه ها نیز زیبا شوند
خدایا دوستت دارم
کیانای من متشکرم برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی برای همه بودن هایی که تنها نباشم
دوستت دارم
راستی ظهر بابا مهدی بهمون وب داد تو کلی ذوق کردی و خوشحال شده بودی همش به من می گفتی اینو بنویس اینو بنویس و کلی باهاش چت کردی
روزی صد دفعه هم می پرسی که بابا چند روزه دیگه می یاد بعد من می گم مثلا پس فردا باز تو می گی یعنی امروز که بخوابیم بیدار شیم بعد فردا هم بخوابیم بیدار شیم دیگه بابا می رسه





