بالا خره بابایی بعد از ۳ روز اومد ، امروز ساعت یک ربع به ۲ رفتیم دنبال بابایی فرودگاه و توی وروجک کلی ذوق کردی و خوشحال شده بودی و البته چون ناهار نداشتی خیلی گرسنه بودی و ۳تایی رفتیم ناهار معین درباری بعد از ناهار اومدیم خونه و سوغاتی ها تو گرفتی و بابایی باهات ۱ ساعتی باز کرد و رفت شرکت بعد از چند ساعت دلت برای بابایی تنگ شد و بهش زنگ زدی و بغض آلود گفتی بیاد خونه بابایی هم با اینکه کلی کار برای سرور داشت با این حال خودشو سریع رسوند تا غصه نخوری
یکم بازی کردین و بابایی برامون با تموم خستگی ها شام باسلیقه و خیییییییلی خوشمزه ای آماده کرد و باهم نوش جان کردیم و خیلی بهمون چسبید
الان رفتی تا بابایی برات کتاب بخونه پشت تو ماساژ بده تا بخوابی
معلومه هم تو هم بابایی حسابی دلتون برای هم تنگ شده بوده
در حاشیه امروز:
دست فرمون من هم حسابی خوب شده در اوج شلوغی یک ربع به فرودگاه رسیدیم
عصر به خاطر اینکه اول من با بابایی تلفن صحبت کردم و یادم رفت گوشی رو به تو بدم کلی با من دعوا کردی و تازه گفتی به خدا می گی که من و بکشه تا مامان طراوت مامانت بشه خدا هم چون تو دختر خوبی بودی به حرفت کرد و من مردم که البته خودت دلت طاقت نیاورد و گفتی خدا منو دوباره زنده کرد







