کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

شکوفه زیبای زندگی ما

خدایا سپاس که هر آنچه طلب کردم بهترینش را ارزانیم کردی

کیانا خانم الان داری با بابایی پلی استیشین بازی می کنی آخه یک بازی جدید فرشته مهربون برات آورده و عصر با هم کلی بازی کردیم و داری به بابایی هم یاد می دی منم داشتم این پرونده های مهدکودکت را نگاه می کردم که با خوندن متن اول اون یدفعه هوس کردم بیام و همون متن را البته یکمش را اینجا هم برات یادگاری بزارم آخه احساس کردم دقیقا احساسات من توی این نوشته ها بیان شده:

…..کیانای من دستهای کوچکت را به امید بزرگی تو فشردم و به امید نگاه معصومانه ات قدم هایم را استوار و محکم برای ساختن آینده زیبایت برداشتم …من طراوت و شادابی را با خنده تو می شناسم و غربت و تنهایی را با اشکهای تو تجربه می کنم پس بهار باش و بخند و سرزمین آرزوهایم را رنگی جدید و پر از نور کن تا بتوانم در کنار تو شکوفه های بهار را یک جا ببینم…

کیانا جون دوستت دارم

.