خدایا سپاس که هر آنچه طلب کردم بهترینش را ارزانیم کردی
کیانا خانم الان داری با بابایی پلی استیشین بازی می کنی آخه یک بازی جدید فرشته مهربون برات آورده و عصر با هم کلی بازی کردیم و داری به بابایی هم یاد می دی منم داشتم این پرونده های مهدکودکت را نگاه می کردم که با خوندن متن اول اون یدفعه هوس کردم بیام و همون متن را البته یکمش را اینجا هم برات یادگاری بزارم آخه احساس کردم دقیقا احساسات من توی این نوشته ها بیان شده:
…..کیانای من دستهای کوچکت را به امید بزرگی تو فشردم و به امید نگاه معصومانه ات قدم هایم را استوار و محکم برای ساختن آینده زیبایت برداشتم …من طراوت و شادابی را با خنده تو می شناسم و غربت و تنهایی را با اشکهای تو تجربه می کنم پس بهار باش و بخند و سرزمین آرزوهایم را رنگی جدید و پر از نور کن تا بتوانم در کنار تو شکوفه های بهار را یک جا ببینم…
کیانا جون دوستت دارم





