کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آرشیو برای مرداد, ۱۳۸۷

دوست دارم یه عالمه یه عالمه خیلی کمه…

Comments Off

کیانا جونم یکمی دلم گرفته ولی ولش کن نمی خوام اصلا تو رو درگیر غم و غصه بکنم می دونی من از همون اولین روزایی که به دنیا اومدی به خودم قول دادم که اگه روزی دلم گرفت شکست یا غصه داشتم اصلا نذارم دختر گلم بفهمه و غصه دار بشه امرو رفتم کلاس ژیمناستیک [...]




برو حالشو ببر

Comments Off

کوچولوی من تا الان مهمون داشتیم و الان که رفتن دیگه طاقت نیاوردم که به سایتت سر نزنم راستی کی بشه که تو خودت شروع کنی به نوشتن و من بخونم چه حالی داره اولین روزی که اولین نوشته تو رو بخونم… عسل مامان راستش خیلی خوابم می یاد و اصلا فکرم کار نمی کنه [...]




اینجا بیرجند است…

Comments Off

کیانای عزیزم الان بیرجند هستیم شهر پدر تو ، شهر پدر من، شهر پدر بزرگ تو و شهر پدر بزرگ من و در عین حال شهری که من اصلا دوستش ندارم و البته دوست نداشتن من بر می گرده به تمام خاطرات بدی که از آن دارم و… و عجیب اینجاست که هر بار به [...]




فقط می خواستم بدونی…

Comments Off

کیانای عزیزم چشمانت را برای زندگی می خواهم دلت را برای عاشقی دوست دارم و صدایت را برای شادابی می شنوم کیانای نازم می خواهم فانوسی باشم در تاریکترین شبهایت می خواهم بالهایی باشم برای پرواز روزهای طوفانی ات می خواهم برای همیشه در کنارت باشم می خواهم برای تو بمانم و برای تو با [...]