کیانا جونم یکمی دلم گرفته ولی ولش کن نمی خوام اصلا تو رو درگیر غم و غصه بکنم می دونی من از همون اولین روزایی که به دنیا اومدی به خودم قول دادم که اگه روزی دلم گرفت شکست یا غصه داشتم اصلا نذارم دختر گلم بفهمه و غصه دار بشه امرو رفتم کلاس ژیمناستیک [...]
آرشیو برای مرداد, ۱۳۸۷
کوچولوی من تا الان مهمون داشتیم و الان که رفتن دیگه طاقت نیاوردم که به سایتت سر نزنم راستی کی بشه که تو خودت شروع کنی به نوشتن و من بخونم چه حالی داره اولین روزی که اولین نوشته تو رو بخونم… عسل مامان راستش خیلی خوابم می یاد و اصلا فکرم کار نمی کنه [...]
کیانای عزیزم الان بیرجند هستیم شهر پدر تو ، شهر پدر من، شهر پدر بزرگ تو و شهر پدر بزرگ من و در عین حال شهری که من اصلا دوستش ندارم و البته دوست نداشتن من بر می گرده به تمام خاطرات بدی که از آن دارم و… و عجیب اینجاست که هر بار به [...]
کیانای عزیزم چشمانت را برای زندگی می خواهم دلت را برای عاشقی دوست دارم و صدایت را برای شادابی می شنوم کیانای نازم می خواهم فانوسی باشم در تاریکترین شبهایت می خواهم بالهایی باشم برای پرواز روزهای طوفانی ات می خواهم برای همیشه در کنارت باشم می خواهم برای تو بمانم و برای تو با [...]