کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

اینجا بیرجند است…

کیانای عزیزم الان بیرجند هستیم شهر پدر تو ، شهر پدر من، شهر پدر بزرگ تو و شهر پدر بزرگ من و در عین حال شهری که من اصلا دوستش ندارم

و البته دوست نداشتن من بر می گرده به تمام خاطرات بدی که از آن دارم و…

و عجیب اینجاست که هر بار به این شهر می یام اتفاق بدی هم به تمام آنها اضافه می شود و کوله بار خاطرات من از شهر اجدادیم را بیشتر می کند.
بگذریم این دفعه تو گلو درد شدی که البته زود به دادت رسیدیم و امروز فقط کمی تب و آبریزش بینی داشتی و کم اشتها هم شده بودی ولی جدا از این به تو خیلی خوش گذشت و روزی

ساعت پارک اونم نه فقط تاب و سرسره کلی از این بپر بپرهای بادی که دوست داری و من سرمست از این شادی تو محو تماشای بازی های کودکانه ات می شدم و لذت می بردم و چه انرژی داری توی وروجک ساعتها بدون لحظه ای مکث از این پله های سرسره های بادی بالا می رفتی و با شادی وصف نشدنی سر می خوردی و باز دوباره بالا و پایین

و باور کن وقتی تو را تا این حد شاد و خندان می بینم من هم غرق شادی و شوق می شوم

باورم نمی شود تویی که روزی بودنت نفس کشیدنت و زندگی ات تماما به وجود من وابسته بود حالا به جایی رسیدی که من را تا این حد وابسته خودت کردی که نه تنها نفس کشیدنم نه فقط زندگی ام بلکه بودنم هم به تو وابسته است

کیانای عزیزم تا می توانی شاد باش شاد باش و شاد باش که همه هستی من تو هستی

اینم یکی از رستورانهای باکلاسهای بیرجند

کیانا جون جونی الان ساعت یک ربع به یک شب است و این پستت تازه تموم شد اینجا کار کردن با اینترنت خیلی سخته سرعت واقعا افتضاحه ولی بازم نمی خواستم حس امشبم را از دست بدهم وکار امشب را به فردا بذارم، دوست دارم سبد سبد نقلکم شب بخیر

.