کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

واااااااااای خداااااایا چی کار کنم!!!

خدایا خیلی کلافم نمی دونم چی کار کنم از یک طرف نگران آینده کیانام از طرف دیگه نمی دونم الان باید چه طوری باهاش رفتار کنم چه کاری خوبه چه کاری بد، خدایا مادر بودن خیللللللللللییی سخته ، نمی دونم فقط برای من اینجوریه یا بقیه مادرها هم همین مشکلاتو داشتن!!

کیانا خانم گل امروز بردمت کلاس و همانطور که حدس می زدم شروع به بغض و گریه کردی اینقدر هم با مظلومیت گریه می کنی که دل سنگ هم نرم می شه خلاصه مربی ات گفت کاری نداشته باشم و اصلا اصرار نکنم تو هم توی بغل من نشستی و بقیه بچه ها را نگاه می کردی چند بار هم خواستی کنار من حرکت بچه ها را تمرین کنی ولی چون خوب بلد نبودی دوباره گریه می کردی می دونی اصلا اخلاقت یه جوریه که فکر می کنی باید همیشه همه کارا رو بلد باشی و توی همه کارها اول و برنده باشی وقتی که این طوری نباشه خیلی غصه می خوری منم می مونم که چی کار کنم چه طوری بهت یاد بدم که نمیشه همیشه برنده باشی نمی شه همه کارها را خوب بلد باشی

می دونی الان خودم هم دودل شدم که اصلا دارم کار خوبی می کنم که می خوام کلاس بذارمت یا نه ….

کیانا جون باید بدونی برای یاد گرفتن باید تلاش کنی باید گاهی شکست بخوری به زمین بیافتی تا بتونی برنده بشی البته میدونی فکر کنم کمی هم تقصیر خود ما باشه چون نذاشتیم تو گاهی هم دوم بشی تو همه بازی ها توی همه کارها اجازه دادیم تو اول بشی ولی شاید بهتر باشه برای اینکه آینده درخشانتری داشته باشی کمی روی رفتار خودمون و نحوه تربیت کردن تو تجدید نظر کنیم الان کمی غصه بخوری بهتر از اینه که زندگی تو رو غصه بده

کیانای کوچولوی من آرزوم اینه وقتی بزرگ تر شدی هیچ وقت زندگی تو را آزار نده دوست دارم تمام آروزهای تو برآورده بشه دوست دارم محکم و قوی باشی شاد و خندان

دوست ندارم وقتی بزرگتر شدی افسوس کاری را بخوری که ما باید انجام می دادیم و انجام ندادیم

کیانای گلم من و ببخش من برات خیلی کم وقت گذاشتم ولی قول میدهم که از فردا مادر بهتری باشم و برای تو و آینده تو بیشتر زمان بذارم تو همه دنیای من هستی دوستت دارم

راستی امروز با بچه های شرکت رفتیم ناهار شاندیز و اینکه امروز با فرشته مهربون هم حرف زدی (خواهر خانم عربی شده بود فرشته مهربون تو) تو هم بهش قول دادی که کلاس ژیمناستیک بری تا برات جایزه بیاره ( اینم از کلکهای ما بزرگتر ها برای انجام خواسته های خودمون) نمی دونم کارم درست بود

خدایا تو مرا مادر کردی پس کمکم کن که مادر خوبی باشم تو فرشته خودت را به من هدیه دادی پس در نگهداریش راهنماییم کن

توی این عکس چون خانم عربی خواهر فرشته مهربونه در هاله ای از نور قرار گرفته است

 

اینجا بعد غدا هست برای همین سفره خالیه

.