عزیز مامان الان خوابی و من فرصت را برای نوشتن دارم نوشتن از تو از خوبی هایت از عشقت از سادگی کودکانه ات از تنهایی های بچه گانه ات از وقتی ۲ ساله شدی تو را مهدکودک گذاشتم نمی دونم دقیقا برای چی بود شاید خودخواهی در وجود من بود که راه گریزی از آن [...]
"خاطرات کیانا"
ای شیطونک ناقلا امروز ظهر هر کار کردم نخوابیدی البته کلا عادت نداری ظهرها بخوابی ولی من و بابایی که خیلی خسته بودیم خوابیدیم و تو مشغول بازی بودی هر چند که گاه گاهی سعی در بیدار کردن ما داشتی ولی ما خوابالو تر از این کارها بودیم خلاصه بعد که بیدار شدیم دیدم روی [...]
گل مامان دیروز تو مهدکودک تولدت را گرفتم البته تولد خودت که ۴ آبانه ولی چون همه بچه ها تو مهد تولد می گیرن تو خیلی دوست داشتی که تو مهد برات تولد بگیریم منم از هفته قبل بهت قول داده بودم و دیروز بالاخره برات تولد گرفتیم و چقدر خوشحال شدی هیچ وقت خنده [...]
عزیزم ، عشقم ، عمرم ، جونم، نفسم، زندگیم دوستت دارم امروز از صبح که شرکت رفتم فشار کارا خیلی زیاد بود یکی از مشتری های عوضی هم بی خودی اعصابمو بهم ریخت و چند تا مشکل دیگه هم پیش اومده بود که حسابی هم درگیر شده بودم هم خسته هم کلافه ساعت ۲ اومدم [...]