امروز عید قربان بود و تو چون فیتیله داشت از همه زودتر بیدار شدی من که راستش هنوز عادت نکردم و از وقتی که برگشتیم زودترین ساعتی که بیدار شدم۱۰ بوده خلاصه امروز تو خیلی خوشحال بودی چون قرار بود عصر با طراوت بازی کنی من فدای این شادی و خوشحالی تو بشم چقدر دنیا [...]
"خاطرات کیانا"
امروز تو و بابایی رفتین سر کار اما من تنبل امروز هم غایب شدم اما الان یدفعه دلم برای تو و بابایی خیلی تنگ شد آخه به بودن کنار شما خیلی عادت کرده بودم و الان که دیدم من و خونه تنهاییم دلم گرفت بهت زنگ زدم و باهات تلفنی صحبت کردم یکم آروم شدم [...]
عسل من دوشنبه شب ساعت ۱۰ رسیدیم مشهدالبته توی تموم ۴ ساعت حرکت از بیرجند تا مشهد تو خواب بودی و وقتی رسیدیم تازه ما بیدارت کردیم البته برای من و بابایی که بهتر شد چون حسابی با هم خاطرات ۱ ماه را مرور کردیم واااااااااااای چقدر به هممون این ۱ماه خوش گذشت، تمام ثانیه [...]
کیانای عزیزم دیگه به آخرای ایرانگردی رسیدیم البته این آخری یکم مشکلات بد کاری پیش اومد که فکر من و بابایی را مشغول کرد راستی هر کاری کردم این بیرجند از توی لیست شهرهای ایرانگردی مون حذف بشه نشد از هر مسیری که می خواستیم برگردیم ناچار به گذشتن از بیرجند بودیم البته اینجا خوش [...]