کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

بیرجند رسیدیم

کیانای عزیزم دیگه به آخرای ایرانگردی رسیدیم البته این آخری یکم مشکلات بد کاری پیش اومد که فکر من و بابایی را مشغول کرد

راستی هر کاری کردم این بیرجند از توی لیست شهرهای ایرانگردی مون حذف بشه نشد از هر مسیری که می خواستیم برگردیم ناچار به گذشتن از بیرجند بودیم

البته اینجا خوش می گذره ولی می دونی که….

از چابهار چهارشنبه صبح ساعت ۱۰حرکت کردیم چون می گفتن جاده خطرناکه و امنیت تا زاهدان مشکل داره دیگه اینبار ریسک نکردیم و گفتیم که توی روشنایی راه بیافتیم البته روز آخر چابهار خیلی خوش گذشت مخصوصا به توی شیطون که حسابی کنار دریا بازی کردی

خلاصه ساعت ۷ رسیدیم به زاهدان و توی هتل بزرگ استقلال یک شام و ناهار مفصل خوردیم و بعد از ۳ -۴ ساعت توقف به سمت بیرجند حرکت کردیم توی وروجک که خوابیدی ولی ما در تاریکی با سرعت نور حرکت می کردیم و ۴ ساعت بعد بیرجند رسیدیم دیروز هم مهمونی رفتیم امروز هم شام دعوتیم

فقط همین مشکل شرکت یکم فکر ما را درگیر کرده برامون دعا کن که روبه راه بشه البته ظاهرا تا حدی از وخامت دراومده ان شاالله که به خوبی هم تموم بشه

راستی یادم رفت بگم بابا مهدی توی چابهار برای خودش لباس بلوچی هم خریده بود شده بود یک بلوچی باکلاس….

.