الان که دارم مطلب می نویسم ساعت حدود ۳ بامداد هست. کیانا عسلی امروز رازداری رو به من به معنای واقعی نشون داد. نشون داد که دیگه بزرگ شده و میتونه مسئولیت قبول کنه و خوشحالم از اینکه این حس رو درحالی دارم که امشب جشن دهمین سالگرد ازدواجمون رو گرفتیم. الته بگذریم از اینکه [...]
کیانا جونی من بالاخره رفتیم جز شرکتهای تهرانی و این مسلما بهترین قدم برای پیشرفتهای سریعترمون است امروز بابا دیگه کارای دفتر تهران را تموم کرد و از فردا مشغول کارای جانبی اش است تا دیگه با قدرت تر از مشهد شروع به کار کنه یادش به خیر با اومدن تو دفتر کیانا را افتتاح [...]
کیانای من امشب می خواستم زودتر بخوابونمت ساعت ۸ شام خوردی و تقریبا ساعت ۸:۳۰ مسواک زدی و قرار بود که ۳ تا کتاب برات بخونم تا بخوابیم اما یکدفعه زنگ زدن و طراوت اومد دنبالت و من نتونستم در مقابل برق چشمای درشت تو که با دیدن طراوت توی چشمات ظاهرت شده بود مقاومت [...]
کیانای من تقریبا ۷ روزی می شه که بابا مهدی برای نمایشگاه الکامپ تهران رفته توی این چند روز اینقدر درگیر کار و شرکت بودم که فرصت حتی فکر کردن هم نداشتم البته خوشبختانه کارها همه روبراه و عالی بود و هیچ مشکلی که پیش نیومد هیچ تازه پله های ترقی مون به قول معروف [...]