بابا مهدی صبح رسید تمام دیشب رانندگی می کرده و الان هم خوابیده ایندفعه نمی دونم چرا تو همش شب که می شد می ترسیدی و می گفتی مامان دزد داره می یاد خونمون منم کلی برات داستان و شعرتعریف می کردم که آقا پلیسه بیداره واصلا امکان نداره دزد بتونه بیاد خونمون اما دیشب [...]
الان بابا مهدی از زیر قران رد شد و بعد از ۵-۶ روز دوباره تهران رفت و من هنوز در بسته نشده بود که دلتنگش شدم این چند روز که بابا برگشته بود خیلی بهمون خوش گذشت البته تو الان شانس آوردی و طراوت اومد خونمون و الان گرم بازی هستی خونه پر شده از [...]
فسقلی مامان چند روزی می شد که قرار بود فرشته برات کادو بیاره منم که بیشتر وقتها در نقش فرشته هستم حسابی درگیربودم بابا مهدی هم که ۳-۴ روزی می شه نیست و رفته تهران برای همین وقت نمی کردم تا اینکه امروز نقشه کشیدم که پول بدم تا یک روز سر فرصت باهام بریم [...]
کیانا من ظهر تا فهمیدی داره برف می یاد انقدر خوشحال شدی و بالا و پایین پریدی که حد نداشت. برای همین امشب با اینکه هوا سرد بود و هنوز برف می یومد ولی رفتیم برف بازی موقع بیرون رفتن اینقدر خوشحال بودی که برای اینکه همه بفهمن بلند داد می زدی آخ جون داریم [...]