دیشب از مالزی برگشتیم همه لحظه هاش خیلی خوش گذشت جز این صبحانه آخری که ای کاش نمی رفتیم ساعت تقریبا شش و نیم بود که اومدیم اتاق را تحویل دادیم و بعد صبحانه چون تو خواب بودی پیش یکی از همسفرها توی لابی تورو گذاشتیم وقتی برگشتم دیدم که ظاهرا یک پشه نیشت زده [...]
آرشیو برای مهر, ۱۳۸۸
فرشته کوچولوی من از دیشب تب کردی و من باز درگیر با حسهای عجیب اما نه غریبم تحمل همه چیز را دارم الا مریضی تو کیانای من باور کن که اشکهایم اجازه نوشتن نمی دهد اما می خواهم بنویسم ، بنویسم که یادم بماند من مادرم یادم بماند که من مسئولم من در مقابل معصومیت [...]
کیانای من باز هم دلتنگم و دلم گرفته اما چه خوبه تو با من هستی نمی ذاری زیاد به تنهایی فکر کنم نمی دونم چه حس عجیبیه وقتی بابا نیست با اینکه دورو برمون از همیشه شلوغتر هم می شه اما باز هم حس تنهایی غریبی داریم هم من و هم تو اینو می تونم [...]
پیشی کوچولوی من امروز اولین روز پیش دبستانی ۲ بود صبح با ذوق و شوق لباس فرمت رو پوشیدی و از زیر قرآن رد شدی و رفتی مثل همیشه مهدکودک کلی عکس ازت گرقتم و ظهر با ترس و لرز اومدم دنبالت با اینکه از ۲ گذشته بود ولی خوشبختانه بهت خیلی خوش گذشته بودو [...]