کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

فرشته کوچولوی من از دیشب تب کردی و من باز درگیر با حسهای عجیب اما نه غریبم تحمل همه چیز را دارم الا مریضی تو
کیانای من باور کن که اشکهایم اجازه نوشتن نمی دهد اما می خواهم بنویسم ، بنویسم که یادم بماند من مادرم یادم بماند که من مسئولم من در مقابل معصومیت چشمان زیبای تو مسئولم من در مقابل تو که معجزه بزرگ من هستی مسئولم می خوام اینبار دیگه فراموش نکنم دیگه اجازه ندم که روزمرگی های زندگی باعث لحظه ای غفلت از تو بشه نمی خواهم در گیر و دار دقایق زندگی گم شوم می خواهم آنقدر خوب بشم که لیاقت مادر بودن را داشته باشم لیاقت خنده های تو ، دستان تو ، شادی تو و سلامت تو
نمی خوام دیگه هیچ کس و چیزی باعث لحظه ای غفلت من از تو بشه باید قدر این روزها را بدانم که هیچ روزی تکرار شدنی نیست…..

خدایا باز هم مثل همیشه فریاد می زنم که تو را سپاس که لطفت بر من گناهکار به عظمت و بزرگی خودت است

کیانای من امروز می برمت حتما دکتر تا زودی خوب بشی و اگه بشه این آمپول لعنتی آنفولانزا هم بزنی تا دیگه مریض نشی کیانای من هر زمان این نوشته را تونستی بخونی باور کن که ارزشمندترین برای من هستی و بیشتر از حد تصورت دوستت دارم

.