کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

وقتی با من می مونی تنهایی مو باد می بره….

کیانای من باز هم دلتنگم و دلم گرفته اما چه خوبه تو با من هستی نمی ذاری زیاد به تنهایی فکر کنم نمی دونم چه حس عجیبیه وقتی بابا نیست با اینکه دورو برمون از همیشه شلوغتر هم می شه اما باز هم حس تنهایی غریبی داریم هم من و هم تو اینو می تونم از روی حرفهای گاه و بی گاه تو که می گی درک کنم “کاش بابا بود…” ” حیف بابا نیست…” اگه بابا بود…”
دیشب رفته بودیم هپی استار خیلی بهت خوش گذشت فقط آخرش افتادی و آرنجت یک کوچولو اندازه به قوله خاله مهسا یک نقطه خونی شد و کلی گریه کردی البته می دونم که آرنج درد داره و حتما هم خیلی دردت گرفته بود وفتی برگشتیم خونه گفتی مامان کامپیوتر را بیار می خوام با بابا حرف بزنم دستمو نشونش بدم یا شب قبلش که پشت وب کم کلی برای بابا مهدی رقصیدی و ناز کردی وقتی اینجاست که عمرا از این کارا براش بکنی
می دونم تو هم دلت از من کوچولوتره و دل تنگی را به روش بچه گانه خودت داری
راستی امروز هم خونه مامان طلی یکدفه از توی حیاط اومدی و گفتی دستام می سوزه و مثل ابر بهار اشک می ریختی خوب شد خاله مهشید بود وگرنه من مونده بودم که چیکار کنم فهمیدیم توی حیاط کلی برگ انجیر کندی و ریز ریز کردی که مثلا غذا بسازی و ظاهرا به برگاش حساسیت داشتی خلاصه برات کرم بتامتازون زدیم کم کم بهتر شد
وای خدایا شکرت که کیانای من سالمه
خدایا برای تک تک ثانیه های زندگی برای تک تک لبخند های کیانا و حتی برای این لحظه های دلتنگی و تنهاییم شکرخدایا سپاس برای حضورت که می توانم به وضوح حس کنم

.