کیانای من دیروز نقاشی خانواده کوچیک ۳نفری خودمون را کشیدی واقعا استعداد خوبی مخصوصا توی نقاشی داری با خودم فکر می کردم که این تابستون هم اومد و تموم شد اما من هیچ کاری برای تو نکردم چه فکرای داشتم کلاس زبان، نقاشی، شنا ، ژیمناستیک اما هیچکدوم نشد اینقدر درگیر روزمرگیهای زندگی و کار [...]
آرشیو برای شهریور, ۱۳۸۸
یک ساعتی می شه خوابیدی امشب تا من و بابایی می خواستیم با هم حرف بزنیم می گفتی حرف زدن ممنوع آخه خسته بودی و وقتی ما حرف می زدیم حالت بد می شد!! ای وروجک ناقلا فقط می خواستی حواسمون به تو باشه البته حقم داری مگه ما یک دونه دختر لوس بیشتر داریم [...]
دیشب با بچه های شرکت افطاری رفتیم بیرون آخر افطار هم یکی از دوستای خوب بابا چند دعا برای پیشرفت و افزونی کارهای شرکت کرد که خیلی احساس خوشایندی در اون لحظه داشتم خدایا می خواستم ازت کلی تشکر کنم برای تمام خوبیها و زیبایی های زندگی مون برای تمام اتفاقهای خوب و بدی که [...]
کیانای من دوستت دارم با همه بهونه گیری هات اخمهاتم دوست دام گریه هاتم دوست دام بداخلاقی هات لجبازی هات هم دوست دارم دیروز صبح رفتیم مسابقات ماشین سواری را دیدیم و کلا تو از صبح خوشحال بودی چون قرار بود آقای نائینی بیاد خونمون اتاقت راخودت مرتب کردی و اسباب بازی هات هم خیلی [...]