شنبه,۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۲۲:۲۴ امروز دوست نداشتی مهد کودک بری منم موندم پیشت البته خودم هم زیاد حوصله نداشتم تو هم شدی بهونم می دونی عزیزم چه آرامشی داره کنار تو بودن چقدر زیباست دنیای کودکانه و بازی های کودکانه ات… دوست دارم ساعتها بنشینم و فقط تماشا کنم دیدن عالم بچه گانه ات [...]
"خاطرات کیانا"
پنج شنبه,۲۴ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۲۰:۴۹ کیانا جون امروز جمعه است و بابا مهدی هم بیرجند است دلم گرفته و می دونم که تو هم دلتنگ بابا هستی . قراره الان بریم خونه مامان طلی و بابا مسعود برای همین یکدفعه به این فکر افتادم که چند کلمه ای هم برای مامان و بابای خودم [...]
چهارشنبه,۲۳ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۲۲:۳۰ نمیدونم از گذشته ات بنویسم یا از امروزت گذشته ای که به من وابسته و نیازمند بودی یا امروزی که من به تو وابسته و محتاجم وابسته به نفس هایت محتاج لبخندت… بذار اول کمی از گذشته ات بگم: شب قبل از به دنیا اومدنت بیمارستان بودم خوشحال و سرزنده [...]
سه شنبه,۲۲ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۶:۰۲:۱۸ کیانای عزیزم ، بالاخره این CMS باعث شد که برای نوشتن برای تو هم از فن آوری روز استفاده کنم…. قبل از هر چیز در اولین نوشته می خواهم از خدا تشکر کنم خدایی که برای زیبا تر کردن زندگی ام برای درک عمیق عشق اول از همه پدرت [...]