عسلم تو این ۱۰ روز کلی ماجرا داشتیم که حتی وقت نکردم یک کوچولو چیزی برات بنویسم امروز کلی برات مینویسم اول از همه می خوام از شمال بگم چهارشنبه تا یکشنبه شمال بودیم چقدر خوش گذشت یکی از بهترین سفرهای شمال بود که تا حالا رفته بودیم جالبه با اینکه هوا تقریبا سرد بود [...]
"خاطرات کیانا"
عسلکم الان دارم از تو شرکت اینو برات می نویسم امروز یکم حالت بد بود فکر کنم یه کوچولو سرما خوردی الهی بمیرم که بازم با این حال مجبور شدی بری مهد دلم برات تنگ شده خیلی زیاد راستی دیشب بابا را سورپرایز کردیم براش تولد گرفتیم اونم خونه مامان طلی آخه منو که می [...]
چند روز پیش نقاشی تو باعث شد بار دیگر به یاد بیارم که تو داری بزرگ میشی داری قد می کشی و بی نیازتر از روز قبل می شی یک نقاشی خوشگل کشیده بودی و بعد بهم نشون دادی و گفتی مامان ببین نوشتم کیانا (نقاشی پایین صفحه) و من کلی تعجب کردم که تو [...]
دیروز از صبح زود (البته یعنی ساعت ۹ صبح)تا آخر شب ۲ خانوادگی رفته بودیم ۱۳بدر سوزن دره و جز یک مورد که همگی داشتن از ترس می مردن خوش گذشت اون یک مورد هم گم شدن توی شیطون بود البته گم نشده بودی ما فکر کردیم گم شدی میدونی قضیه چی بود این که [...]