طلای مامان اصلا یادم رفت که برات بنویسم تو این مدت چی کارا کردی بابایی که قبل از رفتنش ۳ تا بچه دیگه هم برای من گذاشت و یکی هم تو با ۴ تا بچه شدم تنها ۲ تا جوجه کوچولو با ۱ خرگوش ناز و بلا برات خرید تا از تنهایی در بیای خیلی [...]
"خاطرات کیانا"
عزیز مامان دیروز بابایی رفت مسافرت من وتو هم نبرد گفت دست و پاگیر می شین شما البته خودمون هم نمی خواستیم بریم و گرنه حتما باهاش رفته بودیم به هر حال دیشب کلی متن ادبی نوشتم ولی سیستم مشکل داشت و ذخیره نشد شانس بابایی بد بود!! مهدی جون دلم برات خیلی تنگ شده [...]
عزیز من گل من عسل من عشق من نمی دونی چقدر دوست دارم چقدر پاک و معصومی چقدر ساده و مظلومی وقتی فشار کارها آزارم می دهد وقتی از دنیا دلگیر می شوم وقتی دلتنگم تنها چیزی که آرومم میکنه بچه شدن با تو است کیانا جون من و بابایی با بودن تو هر روز [...]
گل مامان دیروز برای اولین بار خودم موهاتو کوتاه کردم بد نشد قیچی خیلی کند بود باید یه قیچی تیز بگیرم بد هنرنمایی کنم ولی بازم خوب بود پشت موهاتم بستم دیگه جیگر جیگر شده بودی رفتیم کلی با هام دور زدیم بهمون خیلی خوش گذشت. امروز روز معلم بود برای مربی هات کادو بردیم [...]