وای چقدر دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده بود و چقدر فرصت لحظه ها کم شده برای نوشتن برای تو که قشنگترین بهونه من برای زندگی هستی. عزیز دلم تو این چند وقت اصلا فرصت نکردم بیام تا بنویسم خاطرات زیبای تورا و خداییش الان که اومدم نمی دونم از کجاش شروع کنم چی [...]
"خاطرات کیانا"
دیشب عکسهای شمال را از دوست بابایی گرفتیم آخه این دفعه کلی هم عکس با دوربین دوست بابایی گرفته بودیم عکسها را که نگاه می کردم یادم افتاد که این دفعه هیچی از مسافرت ننوشتم اومدم که یک خلاصه سفرنامه بگم و برم. این دفعه به قول باباییی سفر کبرا یا سفر مارکوپولویی داشتیم آخه [...]
خدایا مرسی مرسی مرسی رفتیم ۲روز پیش رفتیم دکتر و دکتر کیانا را معاینه کرد و حتی از بس دید من نگرانم براش آزمایش نوار مغز هم داد روز خیلی بدی بود ولی بعد از آزمایش و مشخص شدن اینکه عروسک من هیچ چیزیش نیست تمام سختی ها و ناراحتی یکباره رفتن و انگار تموم [...]
کیانای من بعد از ۶- ۷ روز دیشب تازه از مسافرت رسیدیم اما فعلا اصلا حوصله نوشتن از خاطرات مسافرت را ندارم دیروز تو راه برگشت پای تو ظاهرا چیزی نیش زده بود و کلی ورم کرده و درد می کرد تو سبزوار که نگه داشتیم برای استراحت تو پارکش تو هم کلی ورجه ورجه [...]