امروز روز مرد و روز پدر است که البته من بازم کادوم زودتر آماده شده بود و نتونستم تا امروز صبر کنم و کادومو روز شنبه دادم و باز هم بابائی را طی یک مراسم عجیب غافلگیر کردیم از اونجایی که بابائی یک مدت تو فکر آکواریم بود و خیلی دوست داشت منم فرصت را [...]
"خاطرات کیانا"
نمی دونم چرا بعضی وقتها روز که بیدار می شی رو دنده بهونه گیری هستی و واقعا گاهی وقتها کلافم می کنی مثلا همین امروز مامان قدسی که می خواست بره (آخه چند روزه از مکه اومدن و خونه ما هستن ) من که خداحافظی کردم تو زدی زیر گریه که من خداحافظی تو رو [...]
از چند روز پیش می خواستم برات چیزی بنویسم ولی سایت همش خطای Forbiden می داد و من نمی تونستم چیزی وارد کنم الان هم که درست شده باز سر من حسابی شلوغ شده … الان تو خونه هستی منم ۱ساعت پیش تازه اومدم سرکار آخه دیشب تا ساعت ۲ مهمون داشتیم تو هم از [...]
عزیزم الان تازه از رسیدیم خونه گفتم قبل از هر چیز بیام سراغ نوشتن آخه یک موضوع جالب روز جمعه اتفاق افتاد یعنی در حقیقت یک طلسم ۲ ماهه شکسته شد و بالاخره تونستم تو رو حموم ببرم وای اگه بدونی من چند وقته که چقدر با تو سر حموم رفتن مشکل داشتم ولی دیگه [...]