کیانای عزیزم چشمانت را برای زندگی می خواهم دلت را برای عاشقی دوست دارم و صدایت را برای شادابی می شنوم کیانای نازم می خواهم فانوسی باشم در تاریکترین شبهایت می خواهم بالهایی باشم برای پرواز روزهای طوفانی ات می خواهم برای همیشه در کنارت باشم می خواهم برای تو بمانم و برای تو با [...]
"خاطرات کیانا"
امروز یکی از بدترین و سخت ترین روزهای عمرم بود امروز از ساعت ۹ صبح تا ۱۰ شب از تو دور بودم و اولین روزی بود که تقریبا بی تو سپری کردم تمام مدت با بابایی تو شرکت و درگیر کارها بودیم هر وقت احساس می کردم که انرژیم تموم شده بهت زنگ می زدم [...]
راستی جمعه موهای خوشگلتو کوتاه کردیم حالا شدی مثل پسرا امروز هم که مهدکودک رفته بودی ظاهرا یکی از بچه ها بهت گفته پسر شدی تو هم کلی ناراحت شده بودی خدا انشاالله کچلش کنه که تو رو ناراحت کرده می دونی چند تا انتخاب برات گذاشته بودم و تو از بین اونها مو کوتاه [...]
امروز سالگرد ازدواج من و بابایی است از اونجایی که چند وقت کار و بار شرکت زیاد شده و از طرفی یک سری مشکلات خاص تو شرکت پیش اومده بود حسابی فکرمون درگیر بود ولی خوشبختانه باز هم ازدیاد کارها و مشکلات باعث نشد که این روز خاص را فراموش کنیم و چون بابایی به [...]