کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

یک روز وحشتناک…

امروز یکی از بدترین و سخت ترین روزهای عمرم بود

امروز از ساعت ۹ صبح تا ۱۰ شب از تو دور بودم و اولین روزی بود که تقریبا بی تو سپری کردم تمام مدت با بابایی تو شرکت و درگیر کارها بودیم هر وقت احساس می کردم که انرژیم تموم شده بهت زنگ می زدم و با صدای تو شارج می شدم ولی باز هم بهم خیلی سخت گذشت نه به خاطر درگیری فکری و جسمی کارها فقط به خاطر دوری از تو

وقتی می خواستم بیام دنبالت دعا دعا می کردم که فقط نخوابیده باشی و بتونم یک دل سیراب بوست کنم بغلت کنم فشارت بدم و باهات حرف بزنم که خوشبختانه خواب هم نبودی و من تا می تونستم خوردمت

با اینکه خیلی خسته بودم ولی می خواستم حتما همین امشب بنویسم تا بدونی و وقتی بزرگ شدی بخونی و باور داشته باشی که ثانیه های زندگی من لحظه های عمرمن فقط و فقط با تو رنگ دارد طپش قلب من فقط با تو معنا دارد من فقط زندگی را با تو بودن می دانم

دوستت دارم عاشقت هستم و می پرستمت

.