امروز یکی از بدترین و سخت ترین روزهای عمرم بود
امروز از ساعت ۹ صبح تا ۱۰ شب از تو دور بودم و اولین روزی بود که تقریبا بی تو سپری کردم تمام مدت با بابایی تو شرکت و درگیر کارها بودیم هر وقت احساس می کردم که انرژیم تموم شده بهت زنگ می زدم و با صدای تو شارج می شدم ولی باز هم بهم خیلی سخت گذشت نه به خاطر درگیری فکری و جسمی کارها فقط به خاطر دوری از تو
وقتی می خواستم بیام دنبالت دعا دعا می کردم که فقط نخوابیده باشی و بتونم یک دل سیراب بوست کنم بغلت کنم فشارت بدم و باهات حرف بزنم که خوشبختانه خواب هم نبودی و من تا می تونستم خوردمت
با اینکه خیلی خسته بودم ولی می خواستم حتما همین امشب بنویسم تا بدونی و وقتی بزرگ شدی بخونی و باور داشته باشی که ثانیه های زندگی من لحظه های عمرمن فقط و فقط با تو رنگ دارد طپش قلب من فقط با تو معنا دارد من فقط زندگی را با تو بودن می دانم
دوستت دارم عاشقت هستم و می پرستمت





