بالاخره اولین نوشته خودم رو شروع کردم… میدونی واقعا از اینکه اینقدر دیر شروع کردم خیلی ناراحت بودم و حتی این ناراحتی و گذشت زمان باعث می شد که شروع اولین پست برام خیلی سخت تر بشه اما شروع کردم البته اینو بگم که واسه دلگرمی خودم و اینکه از نگهداری اطلاعات سایت تو مطمئن [...]
"خاطرات کیانا"
چند روز پیش دوستت نقاشی برای تو کشیده بود و اسم خودش هم زیر اون نوشته بود وقتی نقاشی را بهم نشون دادی احساس بدی پیدا کردم احساس اینکه به تو و رشد تو توجهی ندارم احساس کردم در انجام وظیفه هایم نسبت به تو کوتاهی کردم و خلاصه با خودم تصمیم گرفتم (البته این [...]
خدایا خداوندا تو بزرگی و من کوچک تو بخشنده ای و من ناسپاس تو راهی و من گمراه تو رحیمی تو رحمانی تو دوستی تو رفیقی تو پناهی تو صبوری تو بخشنده ای و من بنده گناهکار توام… من همون بنده ناسپاسی هستم که در روزهای بی دغدغه خود در لحظه های آرام خود بعضا [...]
کیانا جون جونی از آخرین نوشته تو اتفاق های زیادی افتاد که اصلا فرصت نکردم بنویسمشون مثلا نی نی عمو مجید بدنیا اومد و ما برای مراسم تا بیرجند رفتیم و چه مسافرتی هم شد ماشین بابایی که فهمیده بود می خواهیم اونجا جاش بذاریم تو راه برامون کلی خاطره ساخت که هیچ وقت فراموشش [...]