کیانا موشی من الان با بابا مهدی رفتی پارک و من باز فرصتی برای نوشتن پیدا کردم اولین خبر اینکه فیدو را نتونستیم نگه داریم و دیگه با ما نیست به تو گفتیم بردیمش پیش مامانش ولی راستش به یکی از دوستای بابا مهدی دادیم آخه راستش نگهداری سگ هر چند ناز و مهربون ولی [...]
"خاطرات کیانا"
کیانا جونی من الان ساعت ۳و نیم شبه تازه رسیدیم خونه مهمونی بودیم از بس بازی کردی نرسیده به خونه دیگه افتادی از همه بیشتر به تو خوش گذشت آخه یک دختر تقریبا همسن تو هم داشتن که کلی با هم بازی و ورجه ورجه کردی اسم دوستت هم کیانا بود راستی چند شب پیش [...]
امروز ظهر من خیلی خسته بودم هر چی بهت گفتم بیا با هم بخوابیم تا شب سرحال باشیم لجبازی کردی و تازه با منم قهر کردی که باهات بازی نکردم خلاصه من که خوابیدم ولی تو نه عصر برای اینکه باهام آشتی کنی رفتیم پارک و کلی باهم پرواز کردیم دست همدیگرو می گرفتیم و [...]
کیانای همیشه کوچولوی من امروز عصر با خاله مهشید و سینا و ابوالفضل رفتیم به قول تو الماس شهر یعنی همون الماس شرق و سرزمین عجایب کلی به همگی مون خوش گذشت با تو همه چیز فراموش می شه ! اونجا منم یادم میره که مثلا مامانم مثل تو بچه می شم بازی می کنم [...]