کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

چند خبر جدید….

کیانا موشی من الان با بابا مهدی رفتی پارک و من باز فرصتی برای نوشتن پیدا کردم

اولین خبر اینکه فیدو را نتونستیم نگه داریم و دیگه با ما نیست به تو گفتیم بردیمش پیش مامانش ولی راستش به یکی از دوستای بابا مهدی دادیم آخه راستش نگهداری سگ هر چند ناز و مهربون ولی توی آپارتمان خیلی سخته خوب شد ولی زود تصمیم گرفتیم و از خودمون جداش کردیم وگرنه که خیلی بهش وابسته می شدیم تازه الان هم دل من که خیلی هم باهاش نبودم براش تنگ شده

ماجرای بعدی کوتاه کردن موهات بود که دیگه تحت هیچ شرایطی راضی به کوتاه کردن و یا حتی مرتب کردن موهات نیستی و راستش موهات خیلی نامرتب شده بود که من با یک ترفند نه خیلی راست بردمت آرایشگاه و موهاتو فقط مرتب کردیم به آقای آرایشگاه گفتم که بگه یک مدلی بلده که یکم موها را کوتاه کنه سریعتر بلند می شه

اتفاق بعدی تولد خانم کارگر هم چند روز پیش بود که دیگه معلومه غایب شدی و اومدی تولد بازی

راستی الان ۲ روزی می شه که حوصله مهدکودک نداری و می ری خونه مامان طلی معلومه بهت خیلی خوش می گذره امروز که گفتم نمی شه دیگه غایب بشی داشت گریه ات می گرفت گفتی آخه من مهدکودک خسته می شم می خوام غایب بشم

خبر بدم اینکه دیشب بیرون بودیم و نمی دونم چه جانوره بی شعوری تو رو نیش زده که کلی پات ورم کرده بمیرم برای اون پای کوچولوت و صبر زیادت

.