کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

"خاطرات کیانا"

سال اسب مبارک …

۴ نظر

کیانای من چیزی به شروع سال جدید نمونده سال سختی بود اتفاقات عجیب و غریب مخصوصا در این ماه های اخیر واقعا روحا خستمون کرد … شاید اگر نگاهی به این سال بیاندازم تنها لبخندها و صدای کودکانه تو بود که به ما توان تحمل سختی های این دوران را می داد گرچه اتفاقات و [...]




تولد ۱۰ سالگی کیانا با تاخیر ۴ ماهه

۸ نظر

کیانای عزیزم چه زیبا بود هفته ای که گذشت ، هفته ای سرد که تنها با لبخند و ذوق های کودکانه تو برای ما گرم شد از اول هفته به خاطر تولدی که قرار بود ۵ شنبه با دوستات بگیرم کلی خوشحال بودی و به قول خودت دوست داشتی پرواز کنی و هر روز ثانیه [...]




اتفاق بد یا خوب…

۸ نظر

گاهی اتفاقات بد توی زندگی اینقد پشت سر هم پیش می آید که حسابی جا می خوری و احساس می کنی که توان تحمل این همه بدبیاری رو یکجا نداری کیانای من توی هفته های اخیرتصادف های پی در پی و بنوعی وحشتناک ، شکستن دست بابا و اتفاقات غیرمنتظره دیگه داشت تجربه این حس [...]




خاطرات دبی از زبان کیانا

۲۳ نظر

چند هفته بود که منتظر این روز بودم یعنی ۲۱ آبان چون ما در این روز با هلیا و شهریار به دبی می ریم. من هر روز تقویم را خط می زدم تا به این روز برسم. سه شنبه شد،کیفم را چیندم وحاضر شدم من آنقدر خوشحال بودم که از همه زود تر اماده شدم. [...]