امروز می خوام بی هیچ تیترو واژه خاصی خیلی ساده و خودمونی از تو و خصوصیت های تو از تو و گذروندن روزهات بنویسم. صبحها معمولا ساعت ۸و نیم بیدار می شیم تا تو رو بیدار می کنیم و حاضر می شی و حرکت می کنیم ساعت از ۹و نیم هم می گذره و مربیت [...]
دیشب آخرین شب نمایشگاه بود امسال نمایشگاه با حضور گرم و زیبای توی وروجک خیلی خوب بود البته علاوه بر اینکه آمادگی ما نیز از سال های قبل بیشتر بود و بازدید کنندگان اکثرا افراد متخصص بودن یکی از جنبه های پر انرژی امسال هم بودن تو در کنار ما در ۲روز نمایشگاه بود. کاتالوگهای [...]
دیشب بالاخره به قولی که بهت داده بودیم عمل کردیم و برات توی خونه تولد گرفتیم تمام دوستای مهدکودکت هم دعوت کرده بودیم از چند روز قبلش که مشغول تدارکات برای تولدت بودیم خیلی خوشحال و ذوق کرده بودی و همش می گفتی باورم نمی شه که دوستام می خوان بیان خونمون موقع کارت دعوت [...]
دیشب مهمونی داشتیم دهمین سالگرد نامزدی من و بابا، خیلی خوش گذشت من از اول هفته مشغول تدارکات بودم توی این مدت مجبور بودم به تو و بابایی خیلی دروغ ها بگم تا ماجرا لو نره موقع کادو خریدن با خاله مهسا و تو رفته بودیم برای اینکه تو سوتی ندی و بابا نفهمه گفتیم [...]