امروز افطاری بچه های شرکت را دعوت کرده بودیم از ظهر هم تو مرتب می گفتی که مامان من یک راز دارم ولی نمی تونم بهت بگم!! همیشه وقتی راز داشتی به من می گفتی منم قول می دادم که به کسی نگم اما ایندفعه هر کاری کردم هیچی نگفتی منم چون صبح موشت مرده [...]
امروز افطاری بچه های شرکت را دعوت کرده بودیم از ظهر هم تو مرتب می گفتی که مامان من یک راز دارم ولی نمی تونم بهت بگم!! همیشه وقتی راز داشتی به من می گفتی منم قول می دادم که به کسی نگم اما ایندفعه هر کاری کردم هیچی نگفتی منم چون صبح موشت مرده [...]