کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

"خاطرات کیانا"

یک سفر شگفت انگیز

۱ نظر

کیانای من فردا شروع سال تحصیلی جدیدت هست چند روز پیش که جلسه آشنایی مدرسه ات بود حین صحبتهای معلم کلاس سومت ( خانم شهیدی) وقتی داشت می گفت درسهای جدیدی به کتابهایتان اضافه شده وقتی توضیح می داد که باید سوال از متن را یاد بگیرید باورم نمی شد که تو کوچک من به [...]




۱۰ روز بد!!

بدون نظر

حدود ۱۰ روز پیش یک دفعه صبح بلند شدم و دیدم آبله مرغون گرفتم تا عصر به بدترین حالت ممکن تبدیل شد و تاچند روز اول بدترین دردها را تجربه کردم فکر می کنم حادترین حالت ممکن به سراغم اومده بود روزهای بدی بود کلی برنامه برای یازدهمین سالگرد ازدواجمون داشتم کلی برنامه متفرقه داشتم [...]




دختر باباش مخمل باباششش

۲ نظر

کیانا جون; خیلی وقته که من بنا به دلایلی نتونستم برات مطلب بنویسم، اما سعی می کنم که از این به بعد بیشتر واسه سایتت وقت بزارم و از هر فرصتی برای نوشتن استفاده کنم. عزیزم، جیگرم، نفسم، امروز یکی از روزهای پردردسر توام با استرس زیاد برای من بود و مثل همیشه مامان مریم [...]




شروع فصلی تازه…

بدون نظر

اولین نوشته سال جدید را در حالی شروع می کنم که کوله باری از خاطرات در عرض این ۲ ماه داشتم از تو و دنیای جدیدت … دنیایی که برای تو بزرگتر از قبل شده و تجربیات تازه به همراه دارد بابا مهدی دبی رفته ودلتنگی تو متفاوت تر از قبل شده نمی تونم مثل [...]