حدود ۱۰ روز پیش یک دفعه صبح بلند شدم و دیدم آبله مرغون گرفتم تا عصر به بدترین حالت ممکن تبدیل شد و تاچند روز اول بدترین دردها را تجربه کردم فکر می کنم حادترین حالت ممکن به سراغم اومده بود روزهای بدی بود کلی برنامه برای یازدهمین سالگرد ازدواجمون داشتم کلی برنامه متفرقه داشتم … همه خراب شد ، تو هم هنوز نگرفتی نمی دونم قراره کی بگیری ولی خدا را شکر که تو این هفته ای که گذشت تو در امان ماندی ، توی این مدت می دونم به تو هم سخت گذشت آخه هر روز برنامه داشتیم عصر بیرون می رفتیم ولی مرسی از اینکه با این شرایط به خوبی کنار اومدی برای من سختتر از همه دردها و بدی های این آبله مرغون این بود که ۱۰-۱۲ روز شده که نتونستم تو رو اونجور که دلم می خواد بغل کنم و از ته دل بوست کنم دلم برای لمس کردن دستهای کوچکت تنگ شده برای یک فشار حسابی و بوسهات تنگ شده توی این مدت فهمیدم از اون چیزی هم که تصور می کردم تو مهربون تر هستی وقتی منو می دیدی که حالم بده و صورتم به طرز عجیبی پر از جوشهای وحشتناک شده برای اینکه توی عالم کودکانه خودت منو خوشحال کنی می گفتی مامان چقدر خوشگل شدی این جوشها هم بهت می یاد ها !!! و من توی چشمها و نگاه تو فقط موجی از مهربونی ساده و خالص را می دیدم….. کاش همه می تونستیم همینقدرمهربون و عاشق باشیم …
خلاصه الان دیگه رو به بهبودم و کلی برنامه برای کار و تفریح توی این چند روز که حالم بهتر ولی خونه نشین بودم به ذهنم رسیده که امیدوارم تا آخر تابستون عملی بشه و به قول تو بهمون خوش تر بگذره
خدایا مرسی برای همه و همه چیز و از همه مهمتر برای سلامتیمون دوست دارم
اینم عکس من که نقاشی کشیدی:





