عزیزم دیشب نشد که عکساتو بذارم الان چند تا از عکساتو میزارم با اون چشمهای خوشگل و نازت ، دیشب قبل از رفتن به جشن با هزارتا وعده و وعید ازت چند تا عکس گرفتیم جشنتم بد نبود فقط من باز یکم احساس عذاب وجدان کردم چون برات کلاه نگرفته بودم و ظاهرا روسری برات [...]
"خاطرات کیانا"
الان تازه رسیدیم خونه البته تو توی ماشین خوابیدی و بابایی رفتی من فعلا تنهام و دلم نیومد که این موضوع را ننویسم امروز خاله مهسا و دایی ابولفضل یک جعبه پر از چیزهای قشنگ برات خریده بودن و بهت دادن کلی ذوق زده شدی و با اشتیاق و کنجکاوی فراوان تمام چیزهاشو یکی یکی [...]
الهی من قربونت بشم امشب جشن آخر سال مهدکودکت است دیشب با بابایی رفتیم برات یک لباس محلی خیییییییییییییییللللللللللللللی خوشگل گرفتیم اینقدر ناز می شدی تو این لباس که نگو من که بی صبرانه منتظرم که زودتر جشنت بشه و هم نقشت هم شعراتو ببینم و وواقعا چقدر لذت بخش است این لحظات برای من [...]
سلام قند عسلم امروز بالاخره غایب شدی و مهدکودک نرفتی از چند روز همش داری می گی مامان پس کی غایب بشم منم چون تو شرکت کارام زیاد بود می گفتم بعدا البته خودت هم برای جشن پایان سال تون کلی تمرین داشتی که نباید غایب می شدی ولی دیگه دیشب دیدم ظاهرا خیلی دوست [...]