یک ساعتی می شه خوابیدی امشب تا من و بابایی می خواستیم با هم حرف بزنیم می گفتی حرف زدن ممنوع آخه خسته بودی و وقتی ما حرف می زدیم حالت بد می شد!! ای وروجک ناقلا فقط می خواستی حواسمون به تو باشه البته حقم داری مگه ما یک دونه دختر لوس بیشتر داریم [...]
"خاطرات کیانا"
دیشب با بچه های شرکت افطاری رفتیم بیرون آخر افطار هم یکی از دوستای خوب بابا چند دعا برای پیشرفت و افزونی کارهای شرکت کرد که خیلی احساس خوشایندی در اون لحظه داشتم خدایا می خواستم ازت کلی تشکر کنم برای تمام خوبیها و زیبایی های زندگی مون برای تمام اتفاقهای خوب و بدی که [...]
کیانای من دوستت دارم با همه بهونه گیری هات اخمهاتم دوست دام گریه هاتم دوست دام بداخلاقی هات لجبازی هات هم دوست دارم دیروز صبح رفتیم مسابقات ماشین سواری را دیدیم و کلا تو از صبح خوشحال بودی چون قرار بود آقای نائینی بیاد خونمون اتاقت راخودت مرتب کردی و اسباب بازی هات هم خیلی [...]
چند روز پیش تولد من توی شرکت بود افطاری توی شرکت گرفته بودیم خیلی خوش گذشت تو از روز قبلش بهم می گفتی مامان من برات یک کادو گرفتم که تولدت بهت می دم بعد روزی که می خواستیم بریم شرکت چند ساعتی توی اتاق بودی و بعد دیدم که با یک کادو اومدی و [...]