کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

بی تو دلم می گیره….

کیانای من بابا مهدی ظهر رفت و باز بعد از مدتها دوباره تنها شدیم حس عجیب دلتنگی هربار برای من بیشتر می شود، اشکهای بی دلیل، بغضهای بی بهونه، چشمهای خیس و پنهون کردن همه اینها تا دل کوچیک تو نگیره خیلی سخته….

دیروز تولد بابا مهدی بود وازاونجا که جمعه با بچه های شرکت باغ رفته بودیم و برای بابا مهدی هم تولد گرفتیم دیگه فعلا تولد دومی خونه را نگرفتیم تا وقتی که برگرده و یک تولد توپ هم خونه بگیریم، جمعه هم خیلی خوش گذشت همه با هم از صبح تا عصر کلی بازی کردیم گفتیم و خندیدم و خلاصه روز به یادموندنی بود

راستی بابا که داشت می رفت لوسی هم با سرعت برق خودشو دم در رسوند و اگه خودمو نرسونده بودم بیرون رفته بود بعدم که درو بستم کلی برای بابا مهدی زوزه کشید و به قول تو گریه کرد

کیانای من الان کنار من خوابی و این سکوت خونه فقط با صدای نفسهای تو و گرمای دستهای کوچک تو قابل تحمله امروز خودت را با لوسی سرگرم کردی و به زور مشقهاتو نوشتی ….

کیانای من دلم گرفته ، دلم تنگه اما این دلتنگی را دوست دارم چون نشون می ده که هنوز چقدر عاشقم

کیانای من الان که خوابی می تونم آزادانه بزارم اشکهایم سرازیر بشه این اشکها هم دوست دارم چون اشک دلتنگی برای کسی هست که تمام دنیای منه
مهدی عزیزم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم بی تو بودن را برای با توبودن دوست دارم می دونم که می دونی تا چه حد دوستت دارم و دلتنگگگگگگگگم من تو را بالا تر از تن برتر از من دوست دارم

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم