کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

عید ۱۳۹۰ با لوسی دوست داشتنی

امسال عید هفته اول بیرجند بودیم و هفته دوم که برگشتیم هرروز مهمونی بودیم خیلی خوش گذشت از ناهار تا عصر هر روز یک جا بودیم و دیروز هم که روز آخر تعطیلات بود همه با هم باغ رفتیم اونم با لوسی ، چند روزی می شه که بابا مهدی برات یک سگ خریده همین قدر بگم من که از یک جوجه کوچولو می ترسم و تا به حال اصلا به هیج حیوانی دست نزده بودم اما این لوسی خانمو اونقدر نازو مهربون و خوبه که سریع باهاش انس گرفتم و یک سره بغله منه دیروز هم اینقدر باهاش دویدم که شب پاهام حسابی درد گرفته بود

امروز هم که بعد از ۲۰ روز تعطیلات رفتی مدرسه اما من غایب شدم ، تکلیفهای عیدت هم نصف و نیمه نوشتی منم زیاد سخت نگرفتم ….

امسال عید خوبی داشتیم و به تو از همه بیشتر خوش گذشت کلی عیدی جمع کردی و دادی که برات بزارم بانک تا زیادتر بشه

من نمی دونم امسال خدا برامون چه سالی رقم خواهد زد اما همین که مطمئنم مثل هر سال در تمام لحظه های خوشی و ناخوشی کنارمون هست برام کافی و خوشحال کننده است

خداییییییییییییییا برای همه داده ها و نداده هات متشکرم

راستی توی بیرجند پر بود از تبلیغات نمایندهای اس ام اس شرکتمون

اینم دوست جدیدت لوسی

(بقیه عکسات را توی آلبومت می زارم)

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم