کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

دومین تولد

کیانا بابا براش یک کاری پیش اومد و مجبور شد که ظهر تهران بره البته فردا برمی گرده برای همین تصمیم گرفتیم اینبار بهت نگیم که تهران می ره و فقط بابا گفت من کارام زیاده دیر می یام تو بخواب من شب بوست می کنم!

حالا فکر کن ما یادمون رفت و بابا یک لحظه گفت نه من سوار هواپیما می شم اونجا هم تاکسی می گیرم و…. که دیدیم یک دفعه تو گفتی چی ؟!!!!!!!!!! هواپیما مگه کجا می خوای بری ؟ با خنده و شوخی گفتیم هواسمون نبود اشتباهی گفتیم!!!

بعد از رفتن بابا هم دوستش زنگ زد و من فارغ از همه جا توضیح دادم که آره یک کاری پیش اومده و بابا تهران رفته و فردا بر می گرده که باز تو سر رسیدی و من مجبور شدم بگم به دوست بابا الکی گفتم !

خلاصه نمی دونم الان باور کردی یا نه فقط خدا کنه بابا مهدی کارش تموم بشه و فردا اینجا باشه…

جند روز پیش هم اولین اردوی مدرسه را تجربه کردی که خیلی بهت خو ش گذشته بود وتازه برات توی شرکت هم تولد گرفتیم که با کلی کادوهای رنگارنگ و زیاد ذوق زده شده بودی بچه های شرکت همه حسابی زحمت کشیده بودن و تو هم با رقص قشنگت دومین تولدت را جشن گرفتی

(مشغول تشکر از خانم بیاتی دفتر تهران )

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم