کیانا بابا براش یک کاری پیش اومد و مجبور شد که ظهر تهران بره البته فردا برمی گرده برای همین تصمیم گرفتیم اینبار بهت نگیم که تهران می ره و فقط بابا گفت من کارام زیاده دیر می یام تو بخواب من شب بوست می کنم!
حالا فکر کن ما یادمون رفت و بابا یک لحظه گفت نه من سوار هواپیما می شم اونجا هم تاکسی می گیرم و…. که دیدیم یک دفعه تو گفتی چی ؟!!!!!!!!!! هواپیما مگه کجا می خوای بری ؟ با خنده و شوخی گفتیم هواسمون نبود اشتباهی گفتیم!!!
بعد از رفتن بابا هم دوستش زنگ زد و من فارغ از همه جا توضیح دادم که آره یک کاری پیش اومده و بابا تهران رفته و فردا بر می گرده که باز تو سر رسیدی و من مجبور شدم بگم به دوست بابا الکی گفتم !
خلاصه نمی دونم الان باور کردی یا نه فقط خدا کنه بابا مهدی کارش تموم بشه و فردا اینجا باشه…
جند روز پیش هم اولین اردوی مدرسه را تجربه کردی که خیلی بهت خو ش گذشته بود وتازه برات توی شرکت هم تولد گرفتیم که با کلی کادوهای رنگارنگ و زیاد ذوق زده شده بودی بچه های شرکت همه حسابی زحمت کشیده بودن و تو هم با رقص قشنگت دومین تولدت را جشن گرفتی



(مشغول تشکر از خانم بیاتی دفتر تهران )






