کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

بالاخره ۵ شنبه شد….

امشب بابا مهدی برمی گرده و می خوام الان یکم از این ۱هفته بگم اما اینبار نه از دلتنگی های خودم که این چیزه جدیدی نیست اینبار از دلتنگی های کودکانه تو می نویسم از بغضهای شبانه و نگاههای ناآرام روزت
این سری هنوز بابا نرفته بود که تو شروع به بهونه گیری کردی : کی بر می گرده ؟ چرا ۵ شنبه ؟! خیلی دیره خوب بلیطشو زودتر بگیره !!
شب اول مامان پس کی ۵ شنبه می شه؟ چرا اینقدر دیر بر می کرده؟ خوب چرا ما نرفتیم ؟ دلم تنگگگگگگگگگ شده ! گریه……
با اینکه هرروز بیرون می بردمت و سعی می کردم تا اونجایی که می شه از فکر و خیال دورت کنم ولی فایده نداشت و با کوچکترین اتفاق می زدی زیر گریه
مامان چرا بابا اینقدر می ره مسافرت تنهایی؟!!!!!!! و من هر سوال تو را که جواب می دادم سوال بعدی تو پیش می یومد آخه برای کارش مجبوره بره مسافرت ، خوب چرا این شغل را انتخاب کرده ؟!
مامان ، بابا هم دلش تنگ شده برامون ؟ آره عزیزم خیلی زیاد ، خوب پس چرا بلیطشو زودتر نکرده …..
یک شب هم بابا گفته بود تا ۱۰۰ بشمر تا بیام توی خوابت و خلاصه ۱ ساعتی فکر کنم طول کشید که شمردی همش اشتباه می کردی و از اول شروع می کردی
هرروزم کارم این بود که جواب بدم امروز چند شنبه است و چند روزه دیگه بابا بر می گرده
بیشتر شبها با بغض و ناراحتی که دلم برای بابا خیلی تنگ شده بابای مهربونم پس کی می یای خوابت می برد

و این ۱هفته به من خیلی سخت گذشت با وجود دلتنگی ها و خستگی های خودم ناراحتی و بغضهای تو ناراحتم می کرد ودلم برای دل کوچک و مهربونت خیلی می سوخت
خوب شد که بالاخره ۵ شنبه رسید و از صبح می شه اشتیاق کودکانه را در چشهای زیبایت ببینم

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم