امشب بابا مهدی برمی گرده و می خوام الان یکم از این ۱هفته بگم اما اینبار نه از دلتنگی های خودم که این چیزه جدیدی نیست اینبار از دلتنگی های کودکانه تو می نویسم از بغضهای شبانه و نگاههای ناآرام روزت
این سری هنوز بابا نرفته بود که تو شروع به بهونه گیری کردی : کی بر می گرده ؟ چرا ۵ شنبه ؟! خیلی دیره خوب بلیطشو زودتر بگیره !!
شب اول مامان پس کی ۵ شنبه می شه؟ چرا اینقدر دیر بر می کرده؟ خوب چرا ما نرفتیم ؟ دلم تنگگگگگگگگگ شده ! گریه……
با اینکه هرروز بیرون می بردمت و سعی می کردم تا اونجایی که می شه از فکر و خیال دورت کنم ولی فایده نداشت و با کوچکترین اتفاق می زدی زیر گریه
مامان چرا بابا اینقدر می ره مسافرت تنهایی؟!!!!!!! و من هر سوال تو را که جواب می دادم سوال بعدی تو پیش می یومد آخه برای کارش مجبوره بره مسافرت ، خوب چرا این شغل را انتخاب کرده ؟!
مامان ، بابا هم دلش تنگ شده برامون ؟ آره عزیزم خیلی زیاد ، خوب پس چرا بلیطشو زودتر نکرده …..
یک شب هم بابا گفته بود تا ۱۰۰ بشمر تا بیام توی خوابت و خلاصه ۱ ساعتی فکر کنم طول کشید که شمردی همش اشتباه می کردی و از اول شروع می کردی
هرروزم کارم این بود که جواب بدم امروز چند شنبه است و چند روزه دیگه بابا بر می گرده
بیشتر شبها با بغض و ناراحتی که دلم برای بابا خیلی تنگ شده بابای مهربونم پس کی می یای خوابت می برد
و این ۱هفته به من خیلی سخت گذشت با وجود دلتنگی ها و خستگی های خودم ناراحتی و بغضهای تو ناراحتم می کرد ودلم برای دل کوچک و مهربونت خیلی می سوخت
خوب شد که بالاخره ۵ شنبه رسید و از صبح می شه اشتیاق کودکانه را در چشهای زیبایت ببینم





