کیانا جونی چند روز پیش بعد از ۱۰ سال رفتیم دانشگاه آخه من و بابایی تابحال مدرکمون را لازم نداشتیم و نگرفته بودیم اما برای شعبه جدید دفترمون نیاز به مدرک و ترجمه اون داشتیم و تو هم با خودمون بردیم برام جالب بود اینکه چقدر تو ذوق داشتی و کلی سوال می پرسیدی مثلا مامان اینجا مثل مهدکودک دخترا و پسرا باهم درس می خونن؟ مامان تو حیاطش بازی هم می شه کرد؟ چرا اینقدر حیاطش بزرگه؟ و…..
کیانا امشب خواستم یک تشکر و خسته نباشید از طرف خودم و تو به بابا مهدی بگم آخه بابا مهدی با وجود کارهای زیاد شرکت جدیدا درگیرچند کار خیلی بزرگه، که سکوی پرش خیلی بزرگی توی زندگیمون خواهد بود من مثل همیشه همه چیز را با خیال راحت به بابا مهدی سپردم و اطمینان دارم که حتما به بهترین صورت ممکن تموم می شه وااااااااااااااااای من حسابی ذوق دارم و خوشحالم اگه انجام بشه ……. منو اینهمه خوشبختی محاله محاله
نمی خوام با کلمات بازی کنم می خوام خیلی ساده بگم مهدی جون خسته نباشید و مرسی که همیشه بهترینها را برای ما می خواهی دوستت داریم عاششششششششششقتیم
راستی امشب بابایی برات یک دوچرخه خوشگل خریده بود که کلی ذوق کردی و خوشحال شدی شبم رفتیم دوچرخه سواری که البته چون فقط ۲ تا چرخ داره و پایه های کمکی را نداره می ترسیدی و باید تمرین کنی تا خوب خودت یاد بگیری





