کیانای من دنیای عجیبی داریم جمعه با دوستامون رفتیم کلات از صبح زود تا آخر شب آبشار قره سو خیلی خوش گذشت به همگی مون فرصت نکردم دربارش بنویسم یا عکس بذارم دیشب هم رفتیم سرزمین عجایب حالت خوبه خوب بود ولی آخر شب که می خواستی بخوابی یکم داغ بودی استامینوفن بهت دادم ولی از ساعت ۵از صدای نفسهات بیدار شدم داغه داغ بودی تا صبح بیدار موندم پاشویت می کردم ولی اصلا فایده نداشت با وجود تمام کارهای زیادم شرکت نرفتم تا ظهر با وجود استامینوفن و پاشویه باز هم داغ بودی ظهر رفتیم دکتر برات آزمایش خون و ادرار نوشت البته گفت چون فردا می خواهین برین مسافرت برای احتیاط از سلامت کاملت این آزمایش ها را داده بماند که با کلی گریه آزمایشها را انجام دادیم و تا معلوم شدن جواب آزمایشها چقدر اضطراب داشتم و نگران بودم داشتم خفه می شدم از بغضهام اما نتیجه خوب بود ولی تا الان که خوابیدی تبت پایین نیومده
کیانا امروز خیلی بهم سخت گذشت خیلی زیاد خستم و بدتر از خستگی اینکه باور کن نمی تونم بی حالی تو رو ببینم تویی که در اوج مریضی و تب شدید منو درک می کنی تویی که با تمام کوچکی دلی واقعا دریایی داری دراز کشیده بودی و داشتم ماساژت می دادم که بلند شدی با تمام بی حالی دستهاتو دور گردنم حلقه کردی بوسم کردی و با صدای قشنگ و گرفته ات گفتی مهربون
توی اون لحظه باور کن فقط می خواستم های های گریه کنم
فردا می خواهیم بریم دبی تا دیروز کلی خوشحال بودیم و برنامه ریزی کردیم ولی حالا پر از استرسم نگرانم
کیانای من سخترین لحظه های من دیدن چشمهای بی رمق تو بدن تب دار تو لبهای برافروخته تو و بی حالی و مریضی تو است کاش می شد اونقدر قدرت داشتم اونقدر قوی بودم که نمی ذاشتم این لحظه ها پیش بیاد
می خوام بنویسم از تمام حسهای مادرانه ام اما نمی تونم
فقط بدون برای من دنیا بی شادی تو شکنجه گاهی بیش نیست برای من دنیا با تمام بزرگی بی لبخند تو تک سلولی زندانی بیش نیست دوستت دارم عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتم





