کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

جشن خرداد ۸۸

کیانای من نه راستی اسمتو عوض کردم شدی نفس

نفس من نفس زندگی من نفس خونه من دیشب جشن پایانی سال مهدکودکت بود خیلی خوش گذشت از هر سال بیشتر آخه دیگه امسال جشن هر گروه توی یک ساعت خاص بود و مثل سالهای قبل دیگه انتظار دیدن تو را نکشیدیم

جشن خوبی بود از همه زیباتر بودی و مثل همیشه من فقط روی لبهای کوجولوی تو زوم بودم عاشق ش گفتن تو هستم برنامه یوگا هم از همه بهتر اجرا کردی قران خوندنت هم خیلی قشنگ بود

راستی عمو مجید و خاله فاطمه و مانی کوچولو هم که چند روزی هست مهمون ما هستن جشن اومده بودن برات کادو هم آورده بودن و خیلی خوشحال شدی ما هم که برات باربی عروس و داماد و اسبشون را آورده بودیم

عکسای جشن را می ذارم توی آلبوم

راستی امروز من یکم حالم بد بود و شرکت نرفته بودم ظهر هم که خوابیده بودم وقتی بیدار شدم دیدم تو تنها هستی و یواش و با صدای آهسته با خودت بازی می کردی الهی من فدای این خوبیهای تو بشم چقدر عاقل و مهربون هستی

.