کیانا جون خییییلی دوست دارم
کیانای من دیگه اونقدر بزرگ شدی که روزها ساعتها با خودت بازی می کنی باورم نمی شه باورم نمی شه که تو همون دختر کوچولویی هستی که ساعتها گریه می کردی و من نمی فهمیدم که گریه تو برای چی هست
کیانای من باورم نمیشه که تو اونقدر بزرگ شدی که من می تونم ساعتها باهات دردل کنم و تو گوش بدی
کیانای من باورم نمیشه که تو اینقدر بزرگ شدی که از نگاه من از سکوت من بفهمی ناراحتم و سعی کنی با بوسه های شیرینت منو خوشحال کنی
کیانای من واقعا خوشحالم که تو دختر کوچولوی من هستی
می دونی خیلی وقتها شب که می خوام بخوابم به خودم قول می دم که فردا را برای تو متفاوت تر کنم ولی باور کن وقتی فردا می شه و دوباره شب می بینم امروز را هم مثل دیروز درگیر کارها بودم و نتونستم که اونجور که می خوام با تو باشم
کیانای من می خوام به بزرگی قلب مهربونت مامان خودت را برای بی توجهی هاش ، درگیری های زیادش و بدی های ناخواسته اش ببخشی و بدونی و باور داشته باشی که چقدر زیاد دوست دارم





