کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

تولد پرماجرای بابا مهدی

کیانای کوچولوی رازدار من سلام

دیروز تولد بابا مهدی بود …

من که تقریبا از ۲ ماه پیش برنامه های جالب و متفاوتی برای بابا مهدی در نظر داشتم با بدقولی مواجه شدم که کلا روند تولد را بهم زد و مجبور شدم کادو و نوع مهمونی را کلا تغییر بدم و منی که همیشه از ماهها قبل کادوم آماده بود اینبار در عرض کمتر از یک هفته فرصت برای انتخاب کادو داشتم و این ماجرای بدقولی طوری ذهن و برنامه های من را بهم ریخته بود که ترجیح و البته مجبور شدم که تصمیم به برگزاری تولدی ۳نفره و کاملا خصوصی بگیرم

حاللا از روز تولد بگم دیروز قرار بود صبح توی شرکت با بچه ها برای بابایی تولد بگیریم هنوز مشغول خرید کیک بودم که گفتن برق شرکت رفته خلاصه من ساعت تقریبا ۱۱ رسیدم شرکت و دیدم برقها نیومده و ظاهرا بچه ها هم پیگیری کرده بودن که برق کل ساختمان رفته و مشکل کلی است خلاصه دردسرت ندم کیانا خانم بابا که رسید ما با فشفه تولد مبارک گفتیم که با چهره برافروخته بابا مواجه شدیم و فهمیدیم که مشکل برق از کل ساختمون نبوده و همه ساهتمون جز ما برق داشتن یعنی تقریبا ۳ ساعت بی برق شرکت بیخودی بوده و بدتر هم اینکه ظاهرا چون قبضها از ۴ ماه پیش پرداخت نشده بود برق واحد ما را اونم روز ۵ شنبه قطع کرده بودن خلاصه بابا هنوز نرسیده مجبور شد که برای این که کارها به روز شنبه نیوفته بره و این مشکل را حل کنه

بالاخره تقریبا ساعت ۱ونیم بود که مراسم تولد را توی شرکت برگزار کردیم بچه های شرکت هم زحمت کشیده بودن برای بابا مهدی کادو خریده بودن منم از طرف تو یک عطر خریده بودم و چون می خواستم کادوی اصلیم را شب به صورت سورپرایز به بابایی بدم طوری وانمود کردم که کادوم همینه فقط

شب هم تقریبا ساعت ۸ بود رفتیم طرقبه شام خوردیم کادوی اصلی را به بابا مهدی دادیم و ساعتای ۱ بود که خونه برگشتیم

اینم از تولد ۳۱ سالگی بابایی

در حاشیه:

توی راه طرقبه تو خوابیدی اونجا رسیدم توی خواب و بیدار بودی یکی اومد و گفت که ناشنواست و کلی اسباب بازی برای فروش داشت که توهم یکی را انتخاب کردی و برات خریدیم جالب بود چون من همش از صبح به این فکر بودم که برای تو هیچی نخریدم که خدا برات از آسمون کادو فرستاد

یک چیزه جالب هم این که حسابی رازداری کادوهای بابا مهدی را اصلا لو ندادی

.