کیانا جونی الان ۳۹ درجه تب داری استامینوفن خوردی و من دارم سعی می کنم با حوله خیس تبت رو پایین بیارم آخه دیروز ۱۳بدر بود و رفته بودیم باغ هوا هم سرد و گرم می شد تو هم جز چند دقیقه که برای ناهار اومدی داخل همش بیرون بودی و مشغول شلوغ بازی های خودت البته خیلی خوش گذشت منم چند بار ازت پرسیدم که سردت نیست تو هم گفتی نه!! منم دیگه اصلا به فکرم نرسید که ممکنه سرد و گرم بشی راستش چون داشت خوش می گذشت دیگه فکرمو خیلی درگیر تو نکرده بودم و بهت کلیک نکردم که چیزی بپوشی
خلاصه چون شب مهمون داشتیم ساعت ۷ اومدیم که البته مهمونا ساعت ۱۱ تشریف فرما شدن شام خوردیم و من تازه دیدم که چشمات قرمزه و یکم تب کردی استامینوفن خوردی و خوابیدی البته باز صبح طبق معمول از من و بابایی زودتر بیدار شدی و چون دوست بابایی و خانمش شب خونمون مونده بودن تو کلا خوشحال و سرحال بودی تبم خیلی نداشتی ولی دیگه طرفای عصر بی حال تر شدی و اللان هم که دیگه تبت بالا رفته
نمی دونم فردا چیکار می کنم باید شرکت برم کلی کار دارم از طرفی خودت هم بعد از چند روز تعطیلی ذوق داشتی که فردا مهد حتما بری ولی اگه تب داشته باشی که نمی شه
کیانا جونم این چند روز حسابی بهمون خوش گذشت ولی الان حس بدی دارم
چقدر حالم می گیره وقتی مریضی چقدر ثانیه ها سخت می گذره وقتی تو بیحالی چقدر بده زندگی بدون صدای تو
کیانا جونی مامان زودی خوب شو که من بی طاقتم
خدایا خدایا خدایا سلامتی را از هیج یک از بنده های خودت ( مخصوصا کوچولوها) دریغ نکن





