کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

خوش خبری…

هووووووووووووووووورا کارای پاسپورت بابا مهدی هم دیگه درست شد ان شاالله تا هفته بعد باز پاسپورت دار می شه و احتمالا یک مسافرت توپ در پیش داریم

راستی از این ایرانمون واقعا باید به کی شکایت کرد برای پاسپورت لازم بود که از تو هم عکس داشته باشیم رفتیم عکس بگیریم گفتن که باید با روسری باشه فکر کن عکس بجه های بالای ۵ سال بایییییییید با روسری باشه و بدون دیده شدن یک لاخ مو!! واقعا تاسف باره، خلاصه اولین عکس باحجاب را از تو گرفتیم اونم با یک روسری سیاه خیلی زشت اما با خنده زیبای تو (ولی کلا اصلا روسری بهت نمی یاد)

این هفته تقریبا هفته شلوغی بود از اونجایی که ما عید نبودیم و تازه خاله بهجت اینا هم از شیراز اومده بودن یکسره مهمونی بودیم بابا مسعودم که از مکه اومده بود راستی این بار بابا مسعود را کلی غافلگیر کردیم و از بخش تشریفات اختصاصی رفتیم دنبالش(بنا به پیشنهاد بابا مهدی ) و خلاصه ایده جالب و حیرت برانگیزی برای بقیه بود، بابا مسعودم که کلی برات سوغاتی آورده بود که از بین همه اونا یک لباس بود که خیلی بهت می یومد خیلی با کلاس و ناز شده بودی دست بابا مسعود درد نکنه

خاله مهشیدم که از دوبی برامون سوغاتی های خیلی خوفی آورده بود یک چیز جالب اینکه از دست این خال خالی خاله(یعنی آقا سینا) شما خیلی مواظب خودت هستی تا بهت نزدیک می شه تو فرار می کنی که نکنه چنگت بزنه و اونم فکر می کنه که داری باهاش بازی می کنی دنبالت می کنه خلاصه این میشه بازی بدو بدو شما ۲تا فنچول

دیگه امشب هم که دوست بابایی با خانمش مهمونمون بودن خیلی خوش گذشت یک پسر هم داشتن (البته ۲ تا پسر داشتن که یکیشو آورده بودن) با هم دوست شده بودین و کلی بازی کردین

آهان راستی از روز آخر بیرجند هم بگم، بابا مهدی یک کلت خرید و کلی تیراندازی کردیم عجب حالی داری تفنگ بازی هم، یک لاک پشت پیدا کردیم هم می ترسیدی هم دوست داشتی باهاش بازی کنی

.